part two

Seventh Heaven :)

تا دندان های کوچک دختر نمایان شوند..

دخترک از ترس، یا از غریزه، لبش را گاز گرفت — اما دیگر دیر شده بود.

جونگ‌کوک دیده بود.

دندان‌های نیش نداشت.

نگاهش برای یک لحظه تغییر کرد. تاریکیِ قرمزِ چشم‌هایش، کمی روشن‌تر شد. نه از روی گرسنگی، بلکه از روی... خرسندی.

لبخندی زد. این بار، فرق داشت.

دندان‌های نیشِ بلند و سفیدِ خودش، در میانِ تاریکی، مثل دو خنجرِ کوچک برق زدند.

— «خب... پس دندونِ نیش نداری...»

خندید. خنده‌ای که این بار، به گوش می‌رسید.

— «پس این یعنی خون‌آشام نیستی.»

چشم‌هایش را به چشم‌های دخترک دوخت. نگاهش دیگر شوخ نبود. جدی. سرد. پژوهشگرانه.

— «چی هستی، دقیقاً تو؟»

مکث.

— «چون می‌دونی؟... آدم‌ها که تا این عمقِ جنگل نمی‌یان. مگه اینکه...» لبخندی خطرناک، «...مردن رو دوست داشته باشن»

صدای دخترک، مثل شاخه‌ای نازک در باد، لرزید. در نهایت، زمزمه‌ای که به سختی شنیده می‌شد:

— «لطفاً... آسیبی به من نرسون... من الان می‌رم...»

جونگ‌کوک سرش را کج کرد. مثل گربه‌ای که با موش‌اش بازی می‌کند. یک لحظه سکوت، سپس خنده‌ای که از ته حنجره بیرون آمد. کوتاه، خشک، بی‌رحم.

— «نمی‌شه که، خانم کوچولو.»

مکثی برای لذت بردن از ترسِ صورتش.

— «تو هیچ می‌دونی اینجا کجاست؟» قدمی به جلو. «اینجا جنگلِ ممنوعست. قدمی که اینجا بذاری، یعنی به قلمرو ما سلام کردی. و حالا که اومدی...» ناخنِ بلندش را زیر چانه‌ی دخترک گذاشت و به آرامی بالا آورد تا چشم‌هایش را ببیند، «...دیگه یه بیگانه‌ای.»

صدایش یک نت پایین‌تر آمد.

— «می‌دونی با بیگانه‌ها اینجا چی کار می‌کنیم؟»

لبخند. پهن، سرد، با دو دندانِ نیش که زیر نورِ کمِ مهتابِ خون‌آلوده برق زدند.

— «هوممممم؟»

دخترک نتوانست کلمه‌ای بگوید. فقط سرش را، با چشمانی پر از اشکِ حلقه‌زده، به نشانه‌ی «نه» تکان داد. بغضی که تا ته گلویش بالا آمده بود، اجازه‌ی نفس کشیدن هم به او نمی‌داد.

جونگ‌کوک مکثی کرد. داشت از این صحنه لذت می‌برد. بعد، با لحنی که مثل قصه‌گوییِ یک مادرِ خون‌آشام برای بچه‌هایش بود، ادامه داد:

— «با خونشون... شرابِ مخصوصِ خون‌آشام‌ها رو درست می‌کنیم.»

ناخنش را از زیر چانه‌اش برداشت و به سمت گردنِ لاغرِ دخترک اشاره کرد.

— «با گوشتشون... استیکِ نرم و آبدار.»

لبخندش عمیق‌تر شد.

— «و سرشون رو...» کف دستش را باز کرد و مثل این که دارد یک گلدان خیالی را نشان دهد، «به عنوان دکورِ خونمون استفاده می‌کنیم.»

خندید. این بار خنده‌ای واقعی، اما با طعمِ تلخِ حقیقت.

— «تا در آینده، به بچه‌هامون یاد بدیم که با بیگانه‌ها چطور رفتار کنن.»

سکوت.

سکوتی که در آن، تنها صدایِ جنگل بود. صدایِ بادِ سرد که از میانِ شاخه‌های خشک می‌گذشت. و صدایِ دیگری...

گریه.

دخترک مثل بارانِ بهاری شروع کرد به گریه کردن. نه گریه‌ی بلند و هیستریک، بلکه گریه‌ای آرام، بی‌صدا، با شانه‌هایی که می‌لرزیدند و اشک‌هایی که روی گونه‌های سردش خط می‌انداختند.
دیدگاه ها (۰)

part one

هیچ وقت دنیای این بچه رو درک نکردم😂🤌🏻💜

بچه ها قرار بود اخرین فعالیت باشه واسه انروز ولی نشد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط